X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 5 اردیبهشت 1387
و دیگر هیچ !

پنج‌شنبه 5 اردیبهشت 1387
یک سال بععععدددد !!!

 

همین که نزدیک یه هفته خاطراتمو ننوشتم خودش نشان از این داره که چه حوادث مهم و چرت و قاطی پاتی واسم افتاد. همش خاطره بود. هم تلخ و هم شیرین. امتحان های میان ترم نوبت دوم هم همین شنبه تموم میشه با فیزیک. می خوام خفن بخونم ; بخاطر همین ممکنه فردا که جمعه هست پست مطلب نکنم ولی احتمالاً کافی نت میام. امروز هم روز خوبی بود ولی خیلی کار داشتیم. امتحان عربی هم داشتیم D-: . البته من شاگرد عالی نیستم و متوسط-ضعیف هستم ولی اگر درسمون در حیطه ی IT و اینترنت و وب بود می شستم می ذاشتم کناررر ! . تو آزمون رقبت سنج شغلی هم که امروز تو مدرسه دادیم تیپ شخصیتی همه یه جور بود و یه رتبه گرفتند ; ولی برای من همیشه همون بود :      شخص هنری + عواطف شدید و ابتکارات

چهارشنبه 28 فروردین 1387
تابلوی تابلو

چهارشنبه 28 فروردین 1387
از امروز تا امروز

 

باز هم مثل همیشه اما یکم بهتر . امروز روز نسبتاً خوبی بود و همه چیز بر وفق مراد برقی  مراد پیش می رفت. با این که خیلی کم برای امتحان شیمی خونده بودم ولی با یه کم شور و مشورت بالاخره ذور ذوری ۷ از ۱۰ گرفتم. بعد از اون هم اومدم خونه یه چرت خوابیدم که خیلی حال داد و نشاط آور بید بود. غروب رفتم نونوایی ( بخوانید نانوایی ) یه ۵ تا نون ( بخوانید نان ) گرفتم. خیلی وقت بود نرفته بودم حس مزخرفی داشتم P-: بعدش رفتم حموم حسابی خودم را شسیدم شستم. بعدش دیدم ~ زنگ زد. نمی خواستم برم کافی نت اما بخاطر اینکه زنگ زد زدم بیرون آخر هم ندیدمش D-: بعد اومدم کافی نت. الان هم که دارم خاطراتمو می نیویسم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده نه در اینجا و نه در نونوایی ( بخوانید نانوایی‌ ) و نه هیچ ! امروز هم خیلی روز عادی ای بود. اصلاً نمی خواستم امروز خاطره بنویسم ولی دیگه نوشتم دیگه !

- بله بالاخره !

سه‌شنبه 27 فروردین 1387
بی انصاف

 

وقتی انسان می خواهد ببری را بکشد اسمش را می گذارد شکار و تفریح،

اما اگر ببر بخواهد او را شکار کند به آن می گوید درنده خویی

سه‌شنبه 27 فروردین 1387
غذا حاضر است !
سه‌شنبه 27 فروردین 1387
زندگی با ایده های بزرگ !

 

امروز هم روز معمولی اما خسته کننده و کسل کننده بود. تو مدرسه امتحانی نداشتیم ; چون سه شنبه ها به خاطر اینکه سه روز سبحی  صبحی میشیم و دوشنبه هم وقت خوندن نداریم. بعد از مدرسه اومدم خونه. یه سر رفتم کافی نت و دوباره اومدم. با بابام غذارو جاتون خالی زدیم و کلی سیر و سنگین شدیم. بعد از غذا رفتم که مثلاً یه چرت نیم ساعته بزنم و بعدش شیمی بخونم ; چون فردا امتحان شیمی داریم. موبایلمم توی جیبم بود و روی حالت ویربه ویبره بود. دیگه رفتم خوابیدم و رفتم که رفتم. تا ساعت ۶.۳۰ خوابیدم , هی بقیه صدام می کردن که بیدارشو چقذه می خوابی؟! . مگه میشد بیدار بشم ؟! اصلاً انگار یکی منو گرفته بود نمی گذاشت بیدار بشم. خلاصه بیدار شدم و رفتم آشپزخونه یه چیز خوردم , اومدم تو اتاق که یه دفعه یاد موبایلم افتادم ! ای بابا ! رفتم از جیبم در آوردم , ۳ تا MissCall داشتم که هر سه تا هم واسه ~ بود !!! حسابی حالم گرفته شد ; هر سه تا هم از باجه تلفن بود . بعدش رفتم شیمی بخونم , هی بخودم لعنت می فرستادم که چرا گوشیمو در نیاوردم از جیبم و از حالت ویبره خارج نکردم ! . خلاسه خلاصه تو این افکار یه کم شیمی می خوندم و یه کم تو فکر تماس های نا موفق ( حال کردی ! فارسی را پاس داشتم ) بودم , که دیدم گوشیم زنگ زد. آره خودش بود . سریع گوشیرو برداشتم و بخاطر ظهر ازش معذرت خواستم. بعد از اون هم دوباره زنگ زد و باهام صحبت کرد , البته زیاد طولش نمی دم و نمیده. انگار جبران اون سه تا Miss call رو داشت می کرد. بعد از اینکه یه کم ( یه کم کمتر از یه کم ) شیمی خوندم , یه سر زدم بیرون. اومدم کافی نت. تو کافی نت با یک گرافیست که مشتریمون بود و برای پرینت یه سری از کاراش اومده بود , ملاقات کردم. جوان خوشتیپی بود. اصولاً همه ی گرافیست ها خوشتیپ هستن !‌‌ ( تظاهر نباشه ! ) . یه کم با همدیگه در مورد کار گرافیستی و پوستر سازی و طراحی وب و اینا صحبت کردیم . البته با اینکه نرم افزار های طراحی رو روشون تسلط داشت ولی با نرم افراز افزارهای طراحی وب کار نکرده بود ; که این خودش زمینه همکاری با من و اونو فراهم می آورد. امیدوارم بتونم باهاش همکاری داشته باشم تو سایت جدیدم. البته اونم خیلی از همکاری با من اظهار علاقه می کرد p-: . الان هم که تو کافی نت هستم , دارم مثل همیشه خاطراتمو می نیویسم ; اصلاً نمی دونم که بمن گفته این کارو بکنم !؟ ولی خوب این هم یه جور علاقه است . درسته ؟!‌ D-:

 

دوشنبه 26 فروردین 1387
دو غلط در یک تابلو

در ضمن علاوه بر پرشین , کلمه ی Golf اشتباه است , Gulf درست است که به معنای خلیج است .

دوشنبه 26 فروردین 1387
ساده ولی پرمشغله !
امروز روز خوب و معمولی ای بود ولی یه سری اتفاقات افتاد که باعث شد روز پرمشغله بشه . مدرسه و خونه هم که عادی و معمولی بود . فقط امروز امتحان ادبیات فارسی داشتیم که اکثر درساشو معلم دلسوز و جانسوز ( !‌ ) ما به علت غیبت های پیاپی ; به ما نگقته بودند ! . امروز بعد از مدرسه , که یه سری از بچه های پیرو خط امام مدرسه ی ما , میرن چاقاله دزدی در باغهای میدان ولی عصر !!! , به سمت خونه رفتم و با تاکسی رفتم. از اونجا یه چیز خوردم و بعد رفتم کلاس زبان ; آخه امسال سال نوآوری و شکوفایی اقتصادیه ( ! ) ; آقا بازم امروز استاد ما نیومده بود اسلاً  اصلاً دیگه گندشو در آورده این موسسه ما !!! . بجای استاد ما که قرار بود از کانون زبان مثلاً بیاد , یک استاد خانم به نام خانم ..... اومده بود که انصافاً استاد خوبی بود ولی اکثراً با سطح های پایین بر میداشت نمی دونم چرا ؟! . خلاصه هیچموقع مثل اونروز تو زبان فعالیت نکرده بودم. باعث شد که استاد از سطح زبان من خوشش بیاد. هنوز هم که تو کافی نت در حال نوشتن خاطره هستم , اتفاق خاسی خاصی نیوفتاده است . p-: چارشنبه هم امتحان شیمی داریم D:
دوشنبه 26 فروردین 1387
اطلاعیه

   1      2      >>